تبليغاتX
خستــــه و تنهـــــا
   
 

                            

 


 

 
اگر مرا دوست نداشته باشی

دراز می‌کشم و می‌میرم

مرگ نه سفری بی ‌بازگشت است

و نه ناگهان محو شدن

مرگ دوست ‌نداشتن توست

درست آن موقع که باید دوست بداری
 

 


نه نسیم می‌وزد

نه صدای آوازی می‌آید

و نه

در داستانی که می‌خوانم

قهرمان کاری می‌کند

زمان

کند می‌گذرد بی‌تو

روغنکاری می‌خواهد

این چرخ قدیمی...

نوشته شده توسط پـــــــــــویا در 88/06/12 و ساعت 16:47

 
 

 

 

انتظار...

 

چشمهايم را مي بندم و به دنياي با تو بودن پا مي گذارم ....صدايت را با گوش جان مي شنوم صدايي که مرا به خود مي خواند به دور از دنياي گرگ و ميش جايي دور تر از دنياي بودن يا نبودن جايي که بودن خويش را در وجودت معني کنم...به عقربه رقاص زمان نگاه مي کنم که بدون توجه به من مي رقصد و مي رقصد......صداي قلبم را مي شنوم که مي گويد....صدايم کن صدايم کن.....و من هنوز منتظرم

 

 

من به غير از تــــو نخواهم ، چه بداني ، چه نداني از درت روي نتــــــــابم ، چه بخواني ، چه براني دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئي چه نجوئي ديده ام جـاي تــــو باشد ، چه بـماني ، چه نـماني.. مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسي چه نپرسي جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بداني ، چه نداني ميتواني به همه عـمر ، دلم را بفريب ور بکوشي ز دل من بگريزي ، نتواني دل من سوي تــــــو آيد ، بزني يا بپذيري بوســــه ات جان بفزايـد ، بدهي يـا بستاني جاني از بهر تـو دارم ، چه بخواهي چه نخواهي شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخواني چه نخواني...

 

نوشته شده توسط پـــــــــــویا در 88/06/08 و ساعت 19:41

 
 

 

 

تنها...

 

دیگر نگران تنهایی  شب نیستم...

دیگر به بی کسی مرداب نمی اندیشم...

دیگر از بارش باران شادمان نمی شوم...

می دانی چرا؟

زیرا که تنهایم چون شب...

بی کسم چون مرداب...

از این پس،

اگر آسمان بارید،

بدان که از بارش من ،

دل ابری اش باریدن گرفته...

امشب در سکوت تنهایی خویش،

از خدا می خواهم

که بتابد به دلم هاله ای از نور خودش...

شاید اینگونه دلم باز شود...

نوشته شده توسط پـــــــــــویا در 88/06/05 و ساعت 17:49

 
 

 

 

دلم تنگ است...

 

دلم تنگ است اين شبها يقين دارم كه مي داني
صداي غربت من را ز احساسم تو مي خواني
شدم از درد و تنهايي گلي پژمرده و غمگين
ببار اي ابر پاييزي كه دردم را تو مي داني
ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم
چرا اي مركب عشقم چنين آهسته مي راني
تپش هاي دل خستم چه بي تاب و هراسانند
به من آخر بگو اي دل چرا امشب پريشاني
دلم درياي خون است و پر از امواج بي ساحل
درون سينه ام آري تو آن موج هراساني
هماره قلب بيمارم به ياد تو شود روشن
چه فرقي مي كند اما تو كه اين را نمي داني

نوشته شده توسط پـــــــــــویا در 88/06/04 و ساعت 16:17

 
 

 

 

بارون

 

بارون می زنه روی گونه هام
می باره روی شونه هام  بارون
وای از این گذر دورون

بارون میاره برام یادت رو
گرمیه خاطراتت رو بارون
وای از این گذر دورون

صد تا بهار گذشت
هی روزگار گذشت
شب های تار گذشت
صبح غم بار گذشت
اما این قلب من لحظه ای از تو یار نگذشت
برف سفید دیدیم
ماه و خورشید دیدیم
لرزش بید دیدیم
موی سپید دیدیم
اما از میوه ی باغچه ی عاشقی نچیدیم

من پشت شیشه با چشم های بارونی
منتظر می مونم ، تنها تو می دونی
خونه بی تو شده زندون خاطره
یاد تو می باره از پشت پنجره

ای تو بهار من ، ای تو دلدار من
بی تو خزون شده آخره کار من
طی شده عمر من پشت این پنجره
بغض ابر های دل ، ریخته تو هنجره

بارون می زنه روی گونه هام
می باره روی شونه هام بارون
وای از این گذر دورون

بارون میاره برام یادت رو
گرمیه خاطراتت رو بارون
وای از این گذر دورون

صد تا بهار گذشت
هی روزگار گذشت
شب های تار گذشت
صبح غم بار گذشت
اما این قلب من لحظه ای از تو یار نگذشت
برف سفید دیدیم
ماه و خورشید دیدیم
لرزش بید دیدیم
موی سپید دیدیم
اما از میوه ی باغچه ی عاشقی نچیدیم

صد تا بهار گذشت
هی روزگار گذشت
شب های تار گذشت
صبح غم بار گذشت
اما این قلب من لحظه ای از تو یار نگذشت
برف سفید دیدیم
ماه و خورشید دیدیم
لرزش بید دیدیم
موی سپید دیدیم

اما از میوه ی باغچه ی عاشقی نچیدیم

 متن آهنگ بارون از ایلیا منفرد

لینک دانلود در ادامه مطلب

ادامه مطلب

نوشته شده توسط پـــــــــــویا در 88/06/03 و ساعت 19:40

 
 

 

 

 

شب ها، که سکوت است و سکوت است و سیاهی

آواي تو می خوانَدَم از لایتناهی.

آواي تو می آرَدَم از شوق به پرواز

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

امواج نواي تو، به من می رسد از دور

دریایی و من تشنه ي مهر تو، چو ماهی

وین شعله که با هر نَفَسم می جهد از جان

خوش می دهد از گرمی این شوق، گواهی

دید از تو گر صبحِ ابد هم دهدم دست

من سرخوشم از لذت این چشم به راهی

اي عشق تو را دارم و داراي جهانم

همراه تویی، هر چه تو گویی و تو خواهی

 

با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم تک وتنها بود اما تو رو تنها نمیذاشتم چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم دارم از تو مینویسم که نگی دوست ندارم از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم دارم از تو می نویسم موقع نوشتن و وقت اسم گذاشتن کسی رو جزء تو نداشتم اسمی جز تو نمیذاشتم من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگینه اون از غصه توست با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم تک وتنها بود اما تو رو تنها نمیذاشتم حتی من به آرزوهات تو رو آخر میرسوندم میرسیدی تو من اما آرزو به دل می موندم هی میخواستم که بگم که بدونی حالمو اما ترس و دلهره خط می زد خیالمو توی گفتن و نگفتن از چه روزایی گذشتم اون قدر رفتم و رفتم که هنوز هم برنگشتم من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگینه اون از غصه توست هرچی شعر عاشقونه ست من برای تو نوشتم توی جهنم سوختم اما می نوشتم توی بهشتم اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعثشه اگه مردم تو بدون چه کسی وارثشه دارم از تو می نویسم!...

 

زندگى شايد آن لحظه مسدودى است كه نگاه من، در نى نى چشمان توخود را ويران مى سازد و در اين حسى است كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت در اتاقى كه به اندازه يك تنهايى است دل من كه به اندازه يك عشق است به بهانه هاى ساده خوشبختى خود مى نگرد...

 

نوشته شده توسط پـــــــــــویا در 88/05/31 و ساعت 14:59

 
 

 

 

باران

 

آه ای باران ببین حال مرا توببین افتاده ام در ناکجا!
آه ای باران دو چشمم را ببین پر ز اشک است از فراق یارها!
آه ای باران تو نگر یک نظر برمن آشفته در پیکارها!
آه ای باران زمان با ما بد است باش تو نیک از برای شامها!
آه ای باران بشور رو تو ببر دردهای کل این بیمارها!
آه ای باران ببار از ابر سرد رودها جاری نما بسیارها!
آه ای باران جه دنیای بدی ساختند ازما همین بدکارها!
آه ای باران چه روزی و شبی مانده است در خاطرات و یادها!
آه ای باران به تو گویم فقط دردهای این دل بیمار را!
آه ای باران دگر بی جان شدم از "صبور"ی ها و از فریادها!

 

 

نوشته شده توسط پـــــــــــویا در 88/05/28 و ساعت 11:58

 
 

 

 

من و تو مسافر این سرنوشت

من و تو مسافر این سرنوشت

هر دو مست ز یک گناه در بند تن

من و تو افتاده در خاک غریب

هر دو در یک مسیر جدای هم

این من درهم شکسته می رود

در نگاه آخرین ساعات شب

می سازد ز قطره اشک های مانده در حصار تن

دهلیزکی خموش بهر نیاز

نمی دانم ز کجا آغاز شده

نام بی وفایی در بطن تن

از کدام خاک برخاست

پوییدن گلی و چیدن و

بر خاک زدن

رسم کدام قبیله ای بود

گردن عاشقان را زدن

من و تو مسافر این سرنوشت

هر دو در غربت یک نامی رها

غربت صدای من بر گوش تو ناشنواست

این همه ضجه زدن

مویه زدن

بیهودگیست

این من از خود گریزان می رود

تا که یک روز بیابد خلوت گهی

تا برهاند این من زنجیر شده را

 

 

نوشته شده توسط پـــــــــــویا در 88/04/18 و ساعت 19:55

 
 

 

 

 

به تو می اندیشم

به تو که یادت آرامش دل خسته امست

به تو که بی توقع، مرا در آغوش کشیدی

به تو که مرا بیش از خود دوست میداری

به تو که مرا برای خودم دوست میداری

به تو که معنای عشق را به من آموختی

به تو که غم تنهایی را کشیدی و

مرا در تنهایی رها نساختی

به تویی که حال در کنارمی..

با تمام وجود در آغوشت می کشم

بمان بخاطر آرامش دل خسته ام

که دگر طاقت دوری و تنهایی ندارم...

 

 این مطلبو به خاطر عزیز دلم گذاشتم.. امیدوارم که غم دوری پدر روز به روز تو ذهنش کم رنگ تر بشه و جای غم فقط خوبیاش تو یادش باقی بمونه...

 

دلم برایت تنگ است پدر ...دلم تنگ است ... قاصدکی بفرست ...پیغامی ...این همه سال دوری ...دلتنگی ...آخر تو بگو سهم من از دیدارت این همه فاصله است ؟! ....پدر این بار در خواب های مبهم بی قراریم ... دستم را بگیر و ببر با خودت .چقدر مانده تا پایان این جاده  ؟

چقدر مانده تا رهایی از سال های سخت ؟از روزهای انتظار ؟ چقدر مانده تا تو ...تا دیدار ...تا آغوشت ...تا رودخانه ...دشت ...کوه ...اسب ...باران ...

من سال هاست کوله بارم را بسته ام ....قرار ما لب کدام رودخانه است ؟ قله ی کدام کوه ؟ من چشم براهم ...تا  فصل کوچ چقدر مانده پدر ؟...

 چه آسمان سیاهی !

چه روزهای بدی !

غرور کاذب شهر

غریو آهن و الکل

شکوه سادگی ام را مچاله خواهد کرد

پدر نمی خواهم

که شهر نفرت و نفرین

که شهر پوشالی

مرا  حرام کند

مرا تمام کند

مرا که دامنه دارم

در عشق و آب و علف

مرا که خاطره چشمه های شفافم

مرا که از نفس پاک پونه سرشارم

پدر تو می دانی

که عشق در قفس شهر پا نمی گیرد

که عشق در قفس شهر ، لال خواهد شد

چه روزهای سیاهی!

چه فصل دلتنگی!

پدر به مزرعه برگردیم

به فصل شبنم و بانگ خروس و صبح زلال

به بازخوانی عطر نجیب خاطره ها

به میهمانی باران ،به باغ چلچله ها

به میهمانی آواز  آشنای بهار

به میهمانی آغوش باز گندمزار

 

پدر دلم تنگ است

 

نوشته شده توسط پـــــــــــویا در 88/03/26 و ساعت 22:17

 
 

 

 

 

همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد

پروازی نه!

گریزگاهی گردد.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است..

در آن شهری که مردمانش عصا از کور می دزدند...

من خوش دل محبت جستجو می کردم.

 

نوشته شده توسط پـــــــــــویا در 88/03/04 و ساعت 23:26

 
 

 

 

استقلال همیشه قهرمان

 

این مایه افتخار و خوش اقبالیست

عرش از تب و تاب رنگ قرمز خالیست

آبیست تمام آسمان ای گل من

شاید که خدای ما هم استقلالیست

 

 

نوشته شده توسط پـــــــــــویا در 88/02/07 و ساعت 14:40

 
 

 

 

یادت همیشه سبز...

 

به تو مي انديشم
همه مي پرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه ي دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه تو را مي برد اين گونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده ي جام

كه تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر نه به اب نه به برگ
نه به اين ابي ارام بلند
نه به اين اتش سوزنده كه لغزيده به جام
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ي گل
همه را مي شنوم مي بينممن به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت همه جا من به هر حال كه باشم
به تو مي انديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گل ها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تور افتادم باز
ريسماني كن از ان موي دراز
تو بگير تو ببند تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ي ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقي ست
اخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش

ز باغ خاطراتم هرگز نخواهی رفت
و من هرگز نخواهم برد از خاطر نگاه مهربانت را
به گل هایی که می رویند و می خشکند
به دل هایی که می ایند و می میرند
محبت از نهاد سینه ام بیرون نخواهد رفت
و مرغ دل همیشه نغمه پرواز تو خواهد بود

نوشته شده توسط پـــــــــــویا در 88/01/25 و ساعت 14:38

 
 

 

 

سال نو و عشق قدیمی...

 

یک دسته گل مریم برداشتم یه جارو ساختم
یه جارو با سیم عشق و تار محبت
دلمو باهاش جارو میکنم
گلها سیاه شدند
از شدت غم سر گوشه ی دیوار گذاشتم
و هنوز کسی نیست که دست خاکستری و سردم را بگیرد
هنوز در کوچه های غمگین و نمناک بی کسی هایم تنها ترین واژه ها را زمزمه میکنم...
ای که از بودنت بودنم سبز و از نبودنت وجودم تار است...
و حال وجودم تار است...
شاید ان  شب که به من گفتی تا بی نهایت نگاهت با توام خبر از تنهایی دل ماهی قرمز نداشتی..
امسال من و ماهی با همیم
یامقلب القلوبی بی تو میخوانم به امید قلب قلوبی که تنهایی را در بوی بهار حس میکنند:


يا مقلب القلوب والابصار
يا مدبر الليل و النهار
يا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الي احسن‌ الحال

 

برآمد باد صبح و بوی نوروز                     به  کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال وهمه سال            مبارک بادت این روز وهمه روز

 

سال 87 هم با همه خاطرات خوب و بدش دیگه دار لحظات آخرشو سپری میکنه...
خوبی نوروز باستانی به اینه که همه چی نو میشه.. همه چی رنگ نشاط و شادی میگیره، حال و هوای آدما عوض میشه همه تو تکاپواند که موقع تحویل سال پیش خونواده یا اونایی که دوسشون دارن باشن یا لااقل سعی کنن تنها نباشن، دوست دارن این نو شدن و به هم تبریک بگن، یه حس زیبا که وصف شدنی نیست... یادمه کوچیک که بودم بعد تحویل سال روبوسی و تبریک، بعد چشممون به قرآن بود که بابا میخواست از داخلش عیدیامونو بده، مادر کلی دعا میکرد و یه عیدی کوچولو هم اون میداد.. یادش بخیر، اون دوران دلمون به چه چیزا خوش بود و چه زیبا بود که با یه عیدی کوچیکم شاد شاد بودیم.. بزرگ تر که شدم وقتی عشقو شناختم اولین چیزی که بعد سال تحویل دوست داشتم جای عیدی بگیرم شنیدن صدای ناز نازنینم بود که حتی از عیدیای معروف بابابزرگ دوران کودکیم برام باارزش تر بود... حالا که دیگه از حضور عشقم محرومم تو این لحظات پایانی سال 87، فقط می تونم از راه دور، اونم از همین کلبه تنهایی براش یه دنیا آرزوهای خوب و قشنگ بکنم، پس آرزو می کنم امسال واقعا سال نویی باشه یه سال متفاوت که سرآغاز زندگی موفق و شاد و سرشار از آرامش، برای همه عاشقا و دوستای گلم بخصوص عشقم باشه.. سالی که از سبزیش و گاو بودنش در آینده به خوبی یاد کنیم... دل همتون شاد و سال نو مبارک.

خداوندا..
" آرامشي عطا فرما تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم،
شهامتي عطا فرما تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم و
دانشي كه تفاوت این دو را بدانم "

چه هياهوي سبزي مي وزد
از شاخه هاي درخت
هم نفس با پرنده هايي که ديگر
پرنده نيستند
و شکوفه ها
صداي ريشه هاست
که از پشت تبسم خاک مي رويد
اي کاش مي دانستي
بهار وقتي زيباست
که بارانش از دستهاي تو ببارد

صداي نغمه هاي باران
از گلوي کوچه مي آيد
هم آوا با
پرندگاني که در باغچه سبز شده اند
و ديگر
سپيد نخواهد باريد
اين برف،
راستي بامداد که برسد
بهار را
لاي يک کارت تبريک
برايت خواهم فرستاد


بهار سپري شد
بي شکوفه لبخندي از تو
من اما
زمستان سرد را دوام نمي آورم
بيا
با مشتي پر از برف
من از سر انگشتهايت
بوسه مي چينم
و بهار از دستهاي تو
آغاز مي شود

 

نوشته شده توسط پـــــــــــویا در 87/12/30 و ساعت 14:32

 

 

 

عشق و ....

 

تا آمدنت بگذار قصه يافتن تو را برای كسانی كه هنوز پی گمشده خود هستند بگويم، بگويم كه من تو را ميان ستارگان آسمان يافتم. آن جا كه هر شب ستارگان ما را برای ديدنشان دعوت می كنند. من تو را ميان گلهای باغچه يافتم تا آنجا كه هر روز شبنمی خندان به گلها سلام ميدهد. من تو را ميان قاصدكهايی يافتم كه هر روز برای دوستدارانت نويد شادی و اميد را می دهند. من تو را ميان كوه ها و درياهايی يافتم كه به عظمت و بزرگی ات سجده می كنند. در انتظارت ای ترانه نامفهوم، كفشهای غيرتم را در می آورم و در كوير غرورم با پای برهنه راه ميروم شايد كه تاولهای قلبم را باور كنی...

 در دهكده عشق زير تك درخت انتظار نشسته ام,برگهاي سياهش چتريست بر سرم,اي كاش مي شد رويش طوفان شادي از پشت ديوار غم مي آمد ويكباره ريشه درخت انتظار را از جا مي كند,قاصد تنهايي ام را به سوي تو پرواز دادم تا نامه پر از غم مرا به تو رساند,بر روي نامه گلبرگي از شقايق چسپاندم تا كه نامه داند خود را براي بي غمان پيدا نسازد,در زير باران اشكهايم خيس شده ام,كجايي تا لبخند نگاهت را چتري سازم بر سرم.

دلم برای کسی تنگ است؛ كسي كه مهرباني چشمانش را بسان زلال جويباران و صفاي دلش را بسان قرص نان ميان همه قسمت ميكرد.
دلم براي كسي تنگ است؛ كسي كه دلي براي شنيدن نجواهاي شبانه من داشت و لحني آرام براي نوازش موهايم.
دلم براي كسي تنگ است؛ كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد و پري دلم را با وجود خود خالي.
دلم براي كسي تنگ است؛ كسي كه اشكهايم بر روي دستانش ميريخت و او آب آرامش را بر روي گيسوانم.
دلم براي كسي تنگ است؛ كسي كه طراوت و شميم بهاران را با ترنم باران پائيزان، بطوراعجاب انگيزي درهم مي آميخت.
دلم براي كسي تنگ است؛ كسي كه با او در جمع تنها بودم و در تنهائيمان دنيائي را مالك بوديم.
دلم براي كسي بسيار تنگ است؛ كسي كه تا شمالترين شمال با من مي آمد و در جنوب ترين جنوب با من بود. كسي كه زندگاني من است. كسي كه دوستش دارم:
عاشقانــــــه هميشـــــــه تا ابــــــــد تاخود خداونـــــد!

 

سوگند...

سوگند به واژه هايي كه كبوتر وار به سوي تو پر ميكشند؛
سوگند به دفترهايي كه برگي براي نامه نوشتن به من هديه ميدهند؛
سوگند به چراغ ارغواني كه در خانه تو مي سوزد؛
سوگند به نسيم هايي كه از بيشه هاي مجهول آغاز ميشوند و به دامن تو مي رسند؛
سوگند به گلهاي سرخي كه زير باران مي رقصند؛
سوگند به صداي پرنده ها در وقت عبور؛
سوگند به رنگ سرخ خورشيد هنگام غروب؛
سوگند... كه بر سينه آسمان با همه ستاره هايش دست رد مي زنم؛
به مرغ هاي بهشت نيم نگاهي هم نمي اندازم؛
جواب سلام آهوان را نمي دهم به شرطي كه تو باز گردي و در كنارم باشي...
هميشه دوستت دارم

او رفت و مرا در فکری بس عظیم باقی گذاشت..
بارها از خود پرسیدم که کجای کارم اشتباه بود دلبستن به او، امید لحظه های بودنم اری خدا لااقل تو به من بگو کجای کارم اشتباه بود؟ آیا دوست داشتن انسانی دلفریب اشتباهم بود.. اعتماد به ادمی پلید به بلندای سرو که چشمانی خیره کننده به رنگ دریا و به کوچکی مروارید و کدورت مرداب.. آیا دوست داشتن ادمی که از ادمیت بویی نبرده بود به دلیل دوست داشتن من باید اينچنين پشت اين ديوارهاي تنهايي بدون پنجره، پنجره اي رو به دنيا نشسته و به زماني كه آزاد و رها بودم فكر مي كنم ميانديشم كه چرا به او اعتماد كردم آري به او اعتماد كردم به كسي كه زبانش با دلش يكي نبود زبانش كه حرف دلش را نميزد و من او را به خاطر اعتماد بي حد و اندازه اي كه به او داشتم در تك تك لحظه هايم كه با هيچ كس تقسيم نكرده بودم شريك كردم آري با او عشق را تجربه كردم با يادش زيستم ولي بي او خواهم مرد.....

 همیشه همین گونه بوده است...
کسی که از دیدنش سیر نشده ای
زود از دنیا ی تو میرود
پیش از انکه خوب نگاهش کنی
مثل پرنده ای زیبا
بال می گشاید
و دور می شود......

نوشته شده توسط پـــــــــــویا در 87/12/25 و ساعت 1:4

 
 

 

 

روز عشق

 

باز روزی دگر، روزی از جنس عشق، روزی برای یادآوری عشقی دیرین،  آغاز شد..

یکسال دگر نیز گذشت و این عشق یکسال پیرتر شد، یکسال تجربه، یکسال پر از اشک، یکسال پر از بغضی خاموش در دل دگر بار گذشت.. یکسال از این عمر گران با کلی حسرت و افسوس گذشت...

یادش  بخیر یاد آن چهره معصوم که بی دغدغه آن روزها رویت می شد.. یاد آن روز که چه مشتاقانه برای دیدن یار لحظه شماری می شد، هر چه بود این دل بی قرار، هرچند ناراضی از قرارهای کوتاه، خوش بود که هست زمانی اندک، برای یاد آوری آن چهره زیبا ...

اما حال فقط حسرت ... حسرت لحظه ای دیدن یار......

سالها بود من و یار ارج می نهادیم این روز را، به  پاس آمدنش شکلاتی از جنس عشق تقدیم به یکدیگر می کردیم، برای خاطره انگیز شدنِ شیرینیِ آن شکلات، بوسه ای از عشق همراه می نمودیم ... و هم اکنون پس از یکسال طمع شیرین آن شکلات همچنان زیر زبان باقیست.

روز عشق آمد، روز یادبود حس دوست داشتن.. روزی که در همه ایام چه سختی چه خوشی یادآور حسی زیباست...

اما باورش سخت است یادآوری این روز شیرین بی یار...

روز عشق امسال من و آن شکلات و کلی حسرت، بی یار یاد خواهیم کرد روز عشق را...

 

به امید روزی که هیچ عاشقی بدور از معشوقش نمونه..

ولنتاین مبارک.

 

نوشته شده توسط پـــــــــــویا در 87/11/25 و ساعت 2:51

 
 

 

 

قصـــه عشق

 

در دو چشمش گناه مي خنديد

بر رخش نور ماه مي خنديد

در گذرگاه آن لبان خموش

شعله ئي بي پناه مي خنديد

 

 شرمناك و پر از نيازي گنگ

با نگاهي كه رنگ مستي داشت

در دو چشمش نگاه كردم و گفت:

بايد از عشق حاصلي برداشت

 

سايه ئي روي سايه ئي خم شد

در نهانگاه رازپرور شب

نفسي روي گونه ئي لغزيد

بوسه ئي شعله زد ميان دو لب

نمی اندیشم و تا ابدیت

مشتی چمن خــیس را که از جولانگاه عاشـقانه

 وسعت نگاهت چیده ام  استشمام خواهم کرد

نمی اندیشم و در خانه بکـرذهنم

سکوت ، مهمان جاویدان خواهد بود

 

سلام به روی ماهتون عزیزان

از اینکه نسبت به من لطف دارید و مرتب با نظراتون منو همراهی می کنید ممنونم و خوشحالم از اینکه لااقل شما منو فراموش نکردید...

 

نيمه شب آواره و بي حس و حال

در سرم سوداي جامي بي زوال

پرسه اي آغاز كرديم در خيال

دل به ياد آورد ايام وصال

از جدايي يك دوسالي مي گذشت

يك دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به ياد آورد اول بار را

خاطرات اولين ديدار را

آن نظر بازي آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازي مبهم و سربسته بود

چون من از تكرار او هم خسته بود

آمد و هم آشيان شد با من او

همنشين و همزبان شد با من او

خسته جان بودم كه جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگي

اينچنين آغاز شد دلبستگي

واي از آن شب زنده داري تا سحر

واي از آن عمري كه با او شد بسر

مست او بودم ز دنيا بيخبر

دم به دم اين عشق مي شد بيشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بين ما آغاز شد

گفتمش،

گفتمش در عشق پا برجاست دل

گر گشايي چشم دل بيناست دل

گر تو زورق بان شوي درياست دل

بي تو شام بي فرداست دل

دل ز عشق روي تو حيران شده

در پي عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست مي دارم بدان

شوق وصلت را بسر دارم بدان

چون تويي مخمور خمارم بدان

با تو شادي مي شود غمهاي من

با تو زيبا مي شود فرداي من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوي رخت افسون شده

جز تو هر يادي به دل مدفون شده

عالم از زيباييت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب يعني خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر كس جز او در اين دل جا نبود

ديده جز بر روي او بينا نبود

همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود

خوبي او شهره ي آفاق بود

در نجابت در نكويي طاق بود

روزگار...

  روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختي ما را نداشت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت

بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر اين قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

يار مارا از جدايي غم نبود

در غمش مجنون و عاشق كم نبود

بر سر پيمان خود محكم نبود

سهم من از عشق جز ماتم  نبود

با من ديوانه پيمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پيمان را شكست

بيخبر پيمان ياري را گسست

اين خبر ناگاه پشتم را شكست

آن كبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار ديگر عهد بست

با كه گويم او كه همخون من است

خصم جان و تشنه ي خون من است

بخت بد بين وصل او قسمت نشد

اين گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست

با چنين تقدير بد تدبير نيست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ي او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم كم شدم

آخر آتش زد دل ديوانه را

سوخت بي پروا پر پروانه را

عشق من ....

عشق من از من گذشتي خوش گذر

بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بيرون كن زسر

ديشب از كف رفت فردا را نگر

آخر اين يكبار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقي را دير فهميدي چه سود

عشق ديرين گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آيد به رود

ماهي بيچاره اما مرده بود

بعد از اين هم آشيانت هر كس است

باش با او ياد تو مارا بس است

 

نوشته شده توسط پـــــــــــویا در 87/11/11 و ساعت 16:21

 
 

 

 

فریـــــــــــــــــاد

 

 باز من ماندم و خلوتي سرد                 خاطراتي ز بگذشته اي دور

ياد عشقي كه با حسرت و درد             رفت و خاموش شد در دل گور

 روي ويرانه هاي اميدم                       دست افسونگري شمعي افروخت

مرده ئي چشم پرآتشش را                 از دل گور بر چشم من دوخت

ناله كردم كه اي واي، اين اوست           در دلم از نگاهش، هراسي

خنده اي بر لبانش گذر كرد                   كاي هوسران، مرا مي شناسي

قلبم از فرط اندوه لرزيد                        واي بر من، كه ديوانه بودم

واي بر من، كه من كشتم او را              وه كه با او چه بيگانه بودم

او به من دل سپرد و بجز رنج                كي شد از عشق من حاصل او

با غروري كه چشم مرا بست               پا نهادم بروي دل او

من به او رنج و اندوه دادم                    من به خاك سياهش نشاندم

واي بر من، خدايا، خدايا                      من به آغوش گورش كشاندم

در سكوت لبم ناله پيچيد                    شعله شمع مستانه لرزيد

چشم من از دل تيرگي ها                   قطره اشكي در آن چشم ها ديد

همچو طفلي پشيمان دويدم               تا كه درپايش افتم به خواري

تا بگويم كه ديوانه بودم                       مي تواني به من رحمت آري

دامنم شمع را سرنگون كرد                 چشم ها در سياهي فرو رفت

ناله كردم مرو، صبر كن، صبر                ليكن او رفت، بي گفتگو رفت

واي بر من، كه ديوانه بودم                  من به خاك سياهش نشاندم

واي بر من، كه من كشتم او را             من به آغوش گورش كشاندم 

نوشته شده توسط پـــــــــــویا در 87/10/16 و ساعت 3:1

 
 

 

 


بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ

باورم نايد كه عاشق گشته ام

گوئيا «او» مرده در من كاينچنين

خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

هر دم از آئينه مي پرسم ملول

چيستم ديگر، بچشمت چيستم؟

ليك در آئينه مي بينم كه، واي

سايه اي هم زانچه بودم نيستم

 

همچو آن رقاصه هندو به ناز

پاي مي كوبم ولي بر گور خويش

وه كه با صد حسرت اين ويرانه را

روشني بخشيده ام از نور خويش

 

ره نمي جويم بسوي شهر روز

بي گمان در قعر گوري خفته ام

گوهري دارم ولي او را ز بيم

در دل مرداب ها بنهفته ام

 

مي روم ... اما نمي پرسم ز خويش

ره كجا ... ؟ منزل كجا ... ؟ مقصود چيست؟

بوسه مي بخشم ولي خود غافلم

كاين دل ديوانه را معبود كيست

 

«او» چو در من مرد، ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتي ديگر گرفت

گوئيا شب با دو دست سرد خويش

روح بي تاب مرا در بر گرفت

 

آه ... آري... اين منم ... اما چه سود

«او» كه در من بود، ديگر، نيست، نيست

مي خروشم زير لب ديوانه وار

«او» كه در من بود، آخر كيست، كيست؟

 

 

نوشته شده توسط پـــــــــــویا در 87/10/14 و ساعت 0:16

 
 

 

 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا كردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روئيد با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبي‌ترين موج تمناي دلم گفتي:

     "دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي..."

     "ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشمان..."

     "تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم"

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم

نميدانم چرا رفتي ؟   نميدانم چرا؟    شايد خطا كردم

و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي

نميدانم كجا؟   تا كي؟   براي چه؟

ولي رفتي.....

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي‌باريد

نوشته شده توسط پـــــــــــویا در 87/10/11 و ساعت 23:53

 
 

 

 

 

به پیشِ رویِ من تا چشم یاری می‌کند دریاست.
چراغِ ساحلِ آسودگی‌ها در افق پیداست.
درین ساحل، - که من افتاده‌ام، خاموش -
غمم دریا،
دلم تنهاست!
دلم بسته در زنجیر خونینِ تعلق‌هاست!

خروش موج، با من می‌کند نجوا:
که: «هر کس دل به دریا زد،
رهایی یافت؛ ...
... هر کس دل به دریا زد
رهایی یافت!...»

مرا آن دل که بر دریا زنم، نیست
زپا این بند خونین برکَنم نیست!
امیدِ آن که جانِ خسته‌ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست!

فریدون مشیری

نوشته شده توسط پـــــــــــویا در 87/10/08 و ساعت 2:24

 
 

 

 

 

 

 

 

 

»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin